X
تبلیغات
نغمه ی عاشق
نمیدونم این شعرو برای کی گفتم

ولی مطمئنم برای اولین بار این شعر برای دل خودم نبوده

تقدیم به همه انسان های عاشق


صدای گریه


ای آفریدگارِ صدای گریه با من

بیا که باز اینبار صدای گریه با من


شب و ستاره ها و سکوت خانه با تو

دو چشم اشکبارو صدای گریه با من


به پاسبان شب گو، بدور کن طلوعم

به ناله های بیدار صدای گریه با من


میان شب گذاران کسی نپرسد انگار

چه کرد از غم یار صدای گریه با من


دلم گرفته امشب، هوای گریه دارم

بزن به تار این تار، صدای گریه با من


سرم هوایی خاک، دلم هوایی ماه

سرم به خاک بگذار، صدای گریه با من


ز روز وصل و دیدار به چشم خو گرفتم

بچشم باز اینبار، صدای گریه با من

                                                             فروردین 93

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 15:34  توسط مهدی یادگاری | 

امروز خط کشیدم...

خط کشیدم دور تمام آنچه بودن من نبودن تو را ممکن شد

شابد که تو بیایی...

امروز خط کشیدم...

زیر تمام قطره های اشکی که روی نوشته هایم خشکید

شاید که تو بیایی...

و امروز خط کشیدم..

خط کشیدم روی چوب خط آدینه ای که قرار بود بیایی

شاید که بیایی...


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 10:14  توسط مهدی یادگاری | 
بعد از مدتها فاصله گرفتن از شعر و سیر کردن در فضا!!

بعد از خراب شدن قالب وبلاگم!!

بعد از یه مریضیه سخت!!

بعد از....

با چنا نوشته و یه شعر در خدمتتونم!

امیدوارم خوشتون بیاد..

1
گذشته را دوست می دارم چون تو از جنس گذشته ای
و آینده را سپاس گذارم چون فراموشی گذشته های با تو بودن بود
گاهی دلم سخت برای خاطرات آینده تنگ می شود
و گاهی دلم سخت برای گذشته های آینده تلخ می شود
گدشته ای که امروز بود
و کاش اگر آینده ای باشد امروز جزو گدشته های آینده نباشد
آری گذشته های بودنت را دوست می دارم
آینده های فراموشی بودنت را دوست می دارم
و کاش
ای کاش
امروز روز نبودنت نبود


2
گاهی دلم هوای کنده شدن از زمین را دارد
گاهی دلم برای آسمان تنگ می شود برای خورشید
اما این روزها جاذبه ی زمین حتی دلها را هم به سمت خود می کشد
زمینهایی هستند که جاذبه ی آسمان در آنها قویتر است
گاهی دلم برای زمینهای آسمانی تنگ می شود
آنجا جدال آسمان و زمین است
آسمان از یک سو زمین از یک سو
آنجا دل های بی جاذبه را می توانی ببینی
دل هایی که از جنس پر و پروازند
دلهایی که از جنس فرشته اند
و دل ما
دل ما این روزها از جنس ماه شده است
از نزدیک به دور زمین می چرخد و هر از چند گاهی از دور به دور خورشید
و بدا به حالمان که هر که ما را می بیند می گوید
چه ماه شده ای.....



3
کاش می شد مثل ماهی ها بودیم
آنوقت فقط جلویمان را می توانستیم ببینیم
آنوقت همیشه بیدار بودیم
در دریا یا تنگ بودیم فکر می کردیم در دریاییم
حافظمان کوتاه بود و زود فراموش می کردیم
هیچوقت زیباییمان را نمی دیدیم و اگر خودمان را در آینه می دیدیم به آن
حمله می کردیم
هیچوقت گریه نمی کردیم اگر هم گریه می کردیم کسی اشکهایمان را نمیدید
و هیچوقت
هیچوقت تشنه نمی شدیم

۴

ردپا
شهر شب بود و نگاهم گیج و مبهوت و رها
مرگ دل بود و من بی دل بسوی هر ندا

کورمال و مست می گشتم میان کوچه ها
بر لبش مهر سکوت و من در آماج صدا

چشم ها صد چشم بود و دستها صدها هزار
لحظه ای او می کشید و لحظه ای میشد جدا

یک سر پرگار بودم در پی عطفم رها
نقطه ی عطفم به جایی بود و من در ناکجا

رو به خاک افتادم و در شهر شب در زیر ماه
کور سوی روشنی بود و نشان یک رد پا

ردپا دل را گرفت و با غبارش جان فزود
سینه خیز و مست میبرد این دلم را تا کجا؟

پیش می رفتم بهمراه جلای ردپا
ناگهان دستی گرفت و داد دست این گدا

گفت برخیز از زمین من هستم آن بی ادعا
نقطه ی عطفم سکوتم من خدا هستم خدا

گفتمش من شهریار شهر بودم ای خدا
" آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ "

                                               بهمن ۹۱
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 22:34  توسط مهدی یادگاری | 
متاسفانه با خبرشدم مادر استاد سمیه محمدیان شاعر ارزنده ی کشورمون واستاد بنده ی حقیر  به رحمت خدا رفتن

دایره ی لغاتمو خیلی گشتم بعضی وقتا تسلیت واژه ی خیلی کوچیکیه در مقابل چنین غم بزرگی

استاد این غم بزرگو بهتون تسلیت میگم.. 

میدونم شایدم نمیدونم الآن چه حالی دارید

فقط دعا می کنم خدا بهتون صبر بده...

بهترین چیزی که الآن میتونم بنویسم مقدمه اییه که قبلا برای فوت مادربزرگم نوشته بودم..

 

مادر رفت!!!

مادر رفت تا حسرت بوسیدن دوباره اش تا آخر عمر بر سینه ام بماند

مادر رفت تا فقط با دیدن عکسهایش جای خالیش یادمان بیفتد

مادر رفت و ما دوباره فرصت کردیم تا دوباره با او دیداری تازه کنیم ... چقدر زیبا خوابیده بود ...

مادر رفت تا ما بالاخره بفهمیم در حیات کوچک تنهاییش چه کسی همصحبتش بود .... گلها

مادر رفت تا آخرین شعرم را برایش بر روی چینی نازک تنهاییش بنویسم ....

مادر رفت تا یادم بیافتد چرا آخرین بار که صدایش را شنیدم احساس کردم دلم برایش تنگ شده است .....و حالا..... چقدر دیر دلم برایش تنگ شده است...

مادر رفت و ماییم که دوباره فراموش میکنیم آنانی را که سالها پیش فراموش شده اند و خود فراموش شدگانی را داشته اند و چه تلخ است قصه ی زندگی...

و مادر رفت تا یادمان بیافتد که چقدر زود دیر می شود و این را میدانیمو ولی باز...

چقدر زود دیر می شود.....

برای شادی روحشون بیزحمت یه فاتحه بخونید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 15:6  توسط مهدی یادگاری | 

مرگ دل

مردم و از تو گذشتم غم دلدارم نیست

مردن ارزانی من مردن دل عارم نیست

خارها با من رنجیده چکاریست دگر

من دگر با گل زیبای چمن کارم نیست

ما گذشتیم و نگفتیم که بر ما چه گذشت

بگذر از ما تو هم ای دل که دگر یارم نیست

مرگ , ای مرگ , بیا , زندگیم کشت بیا

دار فانی به وداع , میل به این دارم نیست

نقطه ی عطف دلم بودی و در صفحه ی دل

حول آن چشم دگر چرخ به پرگارم نیست

ای عجب این چه وداعیست که نادیده به شب

دل من مرد , ولی یار به پندارم نیست

کوچه و زیر چنار و شب مهتابی و دل

همه اینجاست دگر فرصت دیدارم نیست

                                                    تیر۹۱

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1391ساعت 10:50  توسط مهدی یادگاری | 
این روزا از همه کسو همه چی گله دارم

روزای سختیه!

 

گله

ریزم از لب همه شب این گله با زمزمه ها 

باز لبریزم از این زمزمه های گله ها

من در این خاک ,تو خورشیدو میان من و تو 

روز و شب گشت ولی ,کم نشد این فاصله ها

دیدنت سخت, دگر, گر که نگاهی باشد

لطف ماهیست که شد پیش رخت آینه ها

این و آن آمد و خورشید نگاهت هر روز

چشم من برق زند در گذر سلسله ها

هر غروب از ته دریا نگهت بینم و حیف 

خوف دریاست بروی دل دریازده ها

دل شب محرم عشق است به شب دل چه کنم

چه کنم گشته ام از زمره ی این شب زده ها

کاش دانی که در آن محفل اغیار و غریب

قلب بیمار چه شد از غم آن هلهله ها

تو ندای من و دل با تو ندایی دارد

سردم اینجا نکند, کس بدل یخزده، هااا

دست او , دست تو و چشم پریشان و نگاه

 باز هم اشک من و باز صدای گله ها

                                                        خرداد ۹۱

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 18:42  توسط مهدی یادگاری | 

بعضی وقتا یه شیطنتایی می کنمو از حوزه ی خودم یعنی غزل خارج میشم

البته بعدشم پشیمون میشم 

بزرگان حوزه ی شعر نو باید ببخشن

 ولی به زودی نوید یه غزل خوب از خودمو میدم

سیب حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سال‌هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت!؟

 

سیب فروغ فرخزاد

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده، پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را…
و من رفتم و هنوز سال‌هاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت!!!

 

سیب خودم

تو به او خندیدی

کاشی می دانستی

من به چه دلهره از پشت نگاهت آنروز

صحنه را می دیدم

پدرت در پی او تند دوید

تو چنان غرق نگاهش بودی

من چنان غرق فروپاشی هر خاطره ای

که در آن لحظه ی لرزیدن دل

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

سیب را بوسیدم

دل من گفت برو

چون نمی خواست در آن گرمی جوشیدن عشق

سایه ی سرد نگاهی باشد

رفتم و گاه به گاه غرق در این پندارم

که چه می شد اگر

لحظه ی اول دیدار و نگاه

خنده ی سرخ لبی از سخن سیب نبود..

                                             ۹۱/۳/۲۴

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1391ساعت 10:6  توسط مهدی یادگاری | 

 

دلا با دلنوازان گو تو بغض و اشک شبها را

شبی آمد به شبهایم نپرسد کس غم مارا

نگاه ماه بي تاب است تمام شهر مي سوزد

نمي دانم چرا امشب ندارد شوق فردا را

چه مي گويد سکوت امشب ؟ صدايش از چه مي لرزد؟

چرا با چشم گريانم نمي گويد معما را

معما نيم روزي شد فتوح باب رضواني

صداي عشق بازاني که پر کرد آسمانها را

معما آب شد شايد لبان تشنه اي اما

عطش در روز باراني بدارد شوق دريا را

معما قلب صد چاکي که يار از دور مي خواندش

سکوت باد مي بردش نداي مرد تنها را

نگاه روزن مشکي صداي چک چک آبي

معمايي که مي گويد وفاي عهد سقا را

معما گفت با قلبم که حتي مي توان دادش

به خون حنجري شايد جواب صد معما را

معما راز امشب شد کسی ماندو کسان رفتند

کسي عرش دلی بردو کساني عرش دنيا را

شبي آمد به شبهايم تمام شهر مي سوزد

کسي باما چه میگرید که دارد عرش والا را

نمي دانم که مي مانم به دنيا يا به عرش دل

که کاش اي کاش ياد آرم نداي مرد تنها را

                                                  ۹۰/۹/۱۲

 

در آخر از خانوم دکتر محمدیان تشکر می کنم که بازم منو مورد لطفشون قرار دادنو این کارمم مثل کارای قبلیم نقد کردن    

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 1:0  توسط مهدی یادگاری | 

یمدت بود شعر نمیگفتم
شعر نگفتنم دستمایه ای شد برای شعر گفتنمو یه غزل جدید گفتم

غزل دیگر نمی آیی (شهر دل)

غزل دیگر نمی آیی به کنج شهر تنهایی
شب تاریک شهر من ندارد شوق فردایی
به خاک افتاده ام اینجا دو چشمم راه می جوید
دو چشم اشکبار من ببرده رد هر پایی
میان کوچه های غم شبانی همنشین بودی
تو هم رفتی و من ماندم منو شبهای بی مایی
نگاهم را پسندیدی گهی چون یار بوسیدی
برقص قافیه ای کاش شهرم را بیآرایی
شبی "بی ما چرا" بودی شبی تو "کیمیا" بودی
دمی عشق "وطن" اما "غزل دیگر نمی آیی"؟
اگرچه مردم چشمم هزاران یار میبیند
میان مردم شهرم تو بودی یار تنهایی
به شهر مردگان ماند در و دروازه ها خالی
کجایی حافظ شهرم بخوان از شور و شیدایی

                                                           تیر90
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 23:42  توسط مهدی یادگاری | 
ارغوان شاخهی همخون جدا ماندهی من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابیست هوا؟
یا گرفتهست هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه میبینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر میکشم از سینه نفس
نفسم را بر میگرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی میماند
....

  هوشنگ ابتهاج (سایه)

 

آسمانم رنگیست

رنگ خاکستری پرده ی آن خاطره ها

رنگ زرد رخ خورشید دل سوخته ام

رنگ اشکم ز غم آبی دریای شما

رنگ دلتنگی تو

خوش به حال تو رفیق

نفست در پی دیوار پری می گیرد

پر پرواز نفس در قفس سوخته ام

غم دستان رهای چو تویی می گیرد

                                           بهار۸۸

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 2:40  توسط مهدی یادگاری |